چرا ما آدما وقتي چيزي رو از دست ميديم تازه قدرش رو ميفهميم؟ شدم عين کسي که از آغوش مادر جداش ميکنن و ميندازنش ميون يه عده گرگ. هر طرف رو نگاه ميکنم و به هر سمت ميدوم ميبينم يه گرگ برام دندون تيز کرده. هميشه آرزوم بوده يکي دوسم داشته باشه و با تمـــــــــــــام وجودش واسه رسيدن بهم تلاش کنه. پسرخالم تعريف ميکرد وقتي رفته خواستگاري زنش هيچکس باهاش نرفته و اونم هيچي نداشته. ولي انقدر با خانواده زنش حرف زده تا راضيشون کرده به ازدواج. اما کسي که منو دوس داره...

ديشب خونه عمم مراسم بود. موقع دعاي کميل از ته دل هق هق کردم. اما فايده اي نداشت و دلم آروم نگرفت.

ميشه نصيحت نکنيد؟ به حد کافي از اطرافيانم دارم حرف ميشنوم.

[ جمعه سوم مرداد 1393 ] [ 12:40 ] [ آنسه ] [ ]

مرداد

ميبينم که براي هيچکس مهم نيست چي داره بهم ميگذره اما بازم مينويسم. مينويسم که قضاوت نشم. روزام خيلي بده. سر کار که ميرم همش حواسم جاي ديگست. همين روزاس که برگه اخراج رو بذارن تو دستم. تو خونه انقدر داد و بيداد و بداخلاقي ميکنم که هيچکس ديگه باهام حرف نميزنه. کلاس زبانم رو گذاشتم کنار چون هيچي نميخوندم و سر کلاس هم اصلا حواسم نبود. تنهايي به شدت داره بهم فشار مياره. تو همين مدت کوتاه ده ها نفر بهم پيشنهاداي مختلف دادن. از پيشنهاد ازدواج گرفته (که وقتي يکم بهم نزديکتر ميشدن و اوضاع زندگيم رو ميديدن از پيشنهادشون پشيمون ميشدن و بدون اينکه فکر کنن من چه احساسي دارم ول ميکردن و ميرفتن) تا پيشنهاد دوستي و س کــــ س...

اما فکر من فقط يه جاس. کسي که با تمام وجودم ميپرستيدمش و ديوونش بودم و دو سال و نيم روزهامو باهاش گذروندم و تمام عشق و لذت زندگيم رو با اون تجربه کردم رو از دست دادم و ديگه هم هيچي قابل برگشت نيست. اين روزا هرکي بهم ميرسه سرکوفتم ميزنه. با هرکي ميخوام ارتباط برقرار کنم اون تو ذهنمه و ناخودآگاه با اون مقايسه ميشه و نمره 10 ميگيره از 20! چون اون واسه من 20 بود. جيگرم داره کباب ميشه که چرا تازه الان يادش افتاده که بايد بجنبه و يه کاري بکنه. اين چند روزه بارها اين جمله رو شنيدم که ريحانه اگر بخواي برگردي بايد روي ما خط بکشي ها... از اين حالم بده که اونم از من ناراحته و منو مقصر روزاي بدش ميدونه. حتما يادش رفته اما من يادم نميره تو اون مدت که با هم بوديم چندبار تو بغلش هق هق کردم و گفتم ميترسم از روزي که مجبور بشم ازت ببرم. الان بريدم اما.... اما نصف زندگيم و احساسم هم زمان بريده شده. دقيقا شدم عين مرده متحرک. بارها تيغ رو برداشتم که رگم رو بزنم جرأتش رو نداشتم. بارها خواستم وسايلمو جمع کنم و برم جسارتش رو نداشتم. اون حالش بده؟ خانوادش حال بدشو درک ميکنن، ميفرستنش مسافرت، ميبرنش دکتر... من حالم بده؟ همه ميگن حقته بکش، همه ميگن بايد سعي کني حالت بد نباشه! همه ميگن...

عمه جونم خوش بحالت چقدر راحت رفتي. منم مرگ ميخوام. اين روزا بيشتر از همه چي مرگ ميخوام...

[ پنجشنبه دوم مرداد 1393 ] [ 13:25 ] [ آنسه ] [ ]

پسرخاله گمشده

چند روزه میخوام بنویسم اما نه وقتش رو پیدا کردم نه حوصلشو دارم. تو پست قبل گفته بودم میخوام سه روز استراحت کنم اما نشد. همون روز عصرش رفتیم خونه عمم. دیدم دختر عمم دست تنها همه کارا رو میکنه (غذا درست کردن و...) خواهرشم که بارداره. خلاصه دیگه عذاب وجدان گرفتم و شب موندم پیشش! فرداش که جمعه میشد کلی کار کردم و خونشون رو تر و تمیز کردیم. دیگه بعد از ظهر با خستگی برگشتم خونه. شبم که ساعت 11 عین جنازه افتادم! فرداش هم همینطوری نشسته بودم و اصلا نا نداشتم هیچکار کنم! بعد از ظهر یهو خاله مامانم زنگ زد که افطاری بیاین اینجا، دیگه منم به زور رفتم چون خیلی خسته بودم. خوش گذشت خداروشکر. دیگه فرداش با خستگی رفتم سر کار، کلاس زبان هم میخواستم برم هیچی نخونده بودم. ظهر یهو بابام زنگ زد گفت افطار میریم خونه مهشید (دخترعمم که بارداره) شام هم میریم بیرون! دیگه میخواستم بشینم گریه کنم از خستگی! ولی دلم نیومد نرم. خلاصه 11:30 رسیدیم خونه. دیگه سریع رفتم دوش گرفتم برای سحر برنج گذاشتم هم زمان هم جوشن کبیر گوش میکردم. حالا تو این هیر و ویر یه اتفاق جالبی هم افتاد و اونم این بود که پسرخالم بعد از 25 سال ما رو پیدا کرد! داستان از این قراره که قبل اینکه من به دنیا بیام خالم طلاق میگیره و شوهرش دیگه اجازه نمیده بچه هاش با مادرشون و ما ارتباط داشته باشن تمام راه های ارتباطی رو هم بسته بوده نه آدرسی نه تلفنی هیچی. خلاصه پسرخالم کلی این در و اون در میزنه تا بالاخره ما رو پیدا میکنه :) خلاصه اون شب هم زمان با اون کارایی که گفتم با اونم اس ام اس بازی میکردم. با اینکه تا حالا همدیگه رو ندیده بودیم ولی کلی قربون صدقه هم رفتیم. آخه منم چون هیچ پسرخاله ای نداشتم کلی ذوق داشتم :) خلاصه تا 2:30 بیدار بودم و قرآن به سرم گرفتم و بعدش بیهوش شدم. دیروز که اومدم سرکار همون اول صبح پسرخالم بهم زنگ زد و کلی پشت تل گریه کردیم و حرف زدیم. انقدر بهش اصرار کردم تا قرار شد افطار با خانومش و پسرش بیان خونمون (34 سالشه) خلاصه دیگه اومدن و دیدیمشونو مامانم کلی بغلش کرد و تا آخر شب با هم بودیم خوش بودیم سوار لاک پشت بودیم دیگه دیشب که رسیدم خونه مسواک نزده گرفتم خوابیدم! امروزم رفتم یه آمپول ویتامین زدم که یه ذره سرحال بشم. احتمال زیاد پنجشنبه شب خونه عمم مراسمه و باید بریم کار کنیم. شنبه هم پسرخالم رو دعوت کردم خونه خودمون (دیشب خونه خواهرم بود) امیدوارم خوب برگزار بشه.

راستی نمیدونم یادتون هست که خواهرم الان خونه ما میشینه و من و بابام خونه عموم هستیم. دیشب شوهر خواهرم واحد روبروی واحدی که الان هستن رو اجاره کرد که برن اونجا بشینن و ما هم بریم خونه خودمون. احتمالا تا یه ماه دیگه اساسکشی میکنیم و میریم خونه خودمون. امیدوارم همه چیز به خوبی بگذره و خیر باشه.

در آخر اگر بهتون سر نمیزنم چون واقعا سرم شلوغه و حال روحی و جسمیم هم خوب نیست. خواهش میکنم ازم ناراحت نشید و برام دعا کنید...

[ سه شنبه سی و یکم تیر 1393 ] [ 14:58 ] [ آنسه ] [ ]