قدیما

پست یه دوست (پریسا) منو برد به گذشته ها، اسم کامران و هومن رو که آورد ناخودآگاه یاد آهنگای قدیمیشون افتادم، آه سوگند که دل پشیمونه... اون موقع من فک کنم 10-11 سالم بود. تازه داشتم به بلوغ میرسیدم و احساساتم تازه داشت جون میگرفت. با این آهنگا چقدر احساساتی میشدیم. یادمه یه روز داشتم این آهنگو یواشکی مامانم! تو ضبط صوت گوش میکردم که یه دست فروش اومد تو کوچمون که عروسک میفروخت! یادم نیست از کجا فهمیدیم این اومده اما با خواهرم رفتیم و یه دونه عروسک ازش خریدیم. منم جوگیر شدم اسمشو گذاشتم سوگند! خیلی دوسش داشتم بعضی شبا باهاش درددل میکردم ولی نمیدونم اصلا چی شد! الان که به اون موقع ها فکر میکنم میبینم بابت چه چیزایی غصه میخوردم! باورم نمیشه که حتی تو اون سن و سال هم خیلی رویایی بودم و دوست داشتم با یکی ارتباط داشته باشم و ازش محبت دریافت کنم. حتی بعضی شبا دلم تنگ میشد و گریه میکردم! یکم بزرگتر که شدم آهنگای سیاوش قمیشی رو گوش میکردم و بعضیاشو مینوشتم و اشک میریختم! اون موقع تازه بابام یه سی دی من برام خریده بود چه ذوقی داشتم! جدی من چرا انقدر احساساتی بودم و هستم؟؟!! اگه از همون اول خانوادم بهم محبت میکردن و درکم میکردن آیا من انقدر زود میرفتم سراغ یه کارایی؟؟ دنبال محبت تو آدمای غریبه میگشتم و چقدر هم ضربه خوردم. چقدر الان حسرت روزای گذشته رو میخورم. شاید بگن گذشته دیگه گذشته و فکر حال باش اما خب بعضی وقتا گذشته آدم رو حال تأثیر بدی میذاری. انقدر دلم شکسته که حسابی رو رفتارم تأثیر گذاشته و دیگران ازم فرارین، نمیتونم دیگه راحت محبت کنم البته هنوزم همون خری هستم که بودم و احساساتم رو بروز میدم و...! اما خب تأثیرات بدی هم روی روح و روانم مونده.

انقدر حرف دارم که هرچی بگم سبک نمیشم! دلم یه آغوش امن میخواد، یه دست پرقدرت، دلم یکی رو میخواد که هوامو داشته باشه، که وقتی هست خیالم راحت باشه...

[ چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393 ] [ 9:50 ] [ آنسه ] [ ]

کاش خیلی وقت پیش به اینجا رسیده بودم :(

ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺭﺍ ﻣﻨﻮﻁ ﺑﻪ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﻧﺒﻮﺩﻥ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻧﮑﻦ ...
ﺭﻭﯼ ﭘﺎﻫﺎﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﯾﺴﺖ ﺗﺎ ﺗﻨﻬﺎﯾﯿﺖ ﺭﺍ ﺑﯿﻬﻮﺩﻩ ﻧﯿﺎﺑﯽ ﻭ
ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺭﺍ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺧﻄﺎﺏ ﻧﮑﻦ ...
ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ
ﺁﺩﻣﻬﺎ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﮐﻪ ﺧﻄﺎﺏ ﺷﻮﻧﺪ ﺧﯿﺎﻻﺗﯽ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ, ﻫﻮﺍ ﺑﺮﺷﺎﻥ میدارد ﻭ ﺗﻮﺭﺍ
ﺑﻪ ﻫﺮ ﺟﻬﺘﯽ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻨﺪ ﻣﯿﺒﺮﻧﺪ ...
ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﺸﺮﻭﻁ ﺑﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﮐﻨﯽ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺸﻒ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺎﻗﯽ ﻧﻤﯿﮕﺬﺍﺭﯼ ...
ﺁﺩﻣﻬﺎ ﮐﻪ ﻣﻬﻢ ﺗﻠﻘﯽ ﺷﻮﻧﺪ ﺗﻐﯿﯿﺮﺕ ﻣﯿﺪﻫﻨﺪ ...
ﺁﻧﻮﻗﺖ ﺗﻮ ﻣﯿﻤﺎﻧﯽ ﻭ ﯾﮏ ﺩﻭﮔﺎﻧﮕﯽ ﺷﺨﺼﯿﺖ ...ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﺴﯽ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﺕ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﮐﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ,
ﻣﺒﺎﺩﺍ ﻋﺮﻭﺳﮏ ﺧﯿﻤﻪ ﺷﺐ ﺑﺎﺯی آﻟﺖ ﺩﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺷﻮﯼ ...
ﻣﮕﺬﺍﺭ ﺯﻧﺪﮔﯿﺖ ﻣﺤﺘﺎﺝ ﺗﺎﯾﯿﺪ ﮔﺮﻓﺘﻦ ﺍﺯ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺑﺎﺷﺪ ..
ﺑﺎ ﺩﻫﻦ ﮐﺠﯽ ﺑﻪ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺩﺭﻭﻧﯿﺖ, ﺣﻔﻆ ﻇﺎﻫﺮ ﮐﻦ ...
ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺑﯽ ﮐﺴﯽ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺷﻬﺎﯼ ﭘﯿﺶ ﭘﺎ ﺍﻓﺘﺎﺩه پناﻩ ﻧﺒﺮ ...
ﻫﺮ ﺗﺎﺯﻩ ﻭﺍﺭﺩ ﺭﻧﺠﯽ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﺳﺖ.
ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﻪ ﺗﺎﺯﻩ ﻭﺍﺭﺩﻫﺎ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺗﺮﺱ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ
ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﺗﻮ ﭘﻨﺎﻩ ﻣﯽ ﺁﻭﺭﻧﺪ ...
ﺩﺳﺖ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻫﯿﭽﮑﺲ ﺩﺭﺍﺯ ﻧﮑﻦ ﺗﺎ ﻣﻨﺖ ﻫﯿﭻ
ﺧﺎﻃﺮﻩ ﯼ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﯽ ﺑﺮ ﺳﺮ ﺑﯽ ﮐﺴﯽ ﺍﺕ ﻧﺒﺎﺷﺪ ...
ﺟﻬﺎﻥ ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩ
ﻣﺎﺩﺍﻣﯽ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭼﺸﻤﻬﺎﯼ ﺧﻮﺩﺕ ﻧﯿﻔﺘﺎﺩﻩ ﺑﺎﺷﯽ...

[ سه شنبه هجدهم شهریور 1393 ] [ 11:31 ] [ آنسه ] [ ]

حرفای دلتو به هیچکس نمیتونی بگی به هیچکس. همه سرزنشت میکنن و حتی محکوم میشی به بچه بودن :| کاش هیچوقت راجب هیچکس قضاوت نکنیم چون جاش نیستیم. من دیگه نمینویسم. اصلا حوصله ندارم. دیگه هم نمیخونمتون چون فقط دلم میسوزه واسه خودم که هیچ خوشی ای تو زندگیم ندارم. امیدوارم همتون خوشبخت و موفق باشید. خدانگهدار...

[ دوشنبه سوم شهریور 1393 ] [ 9:37 ] [ آنسه ] [ ]

متنفرم

متنفرم از این زندگی، حالم بهم میخوره از نفس کشیدن. هیچ چیز خوبی وجود نداره، میدونی؟ هیچی... واسه هیچکس اهمیت نداری، میدونی؟ واسه هیچکس... دیگه باورم شده بعضیا لیاقتشون از بعضیای دیگه بیشتره. واسه همینم خدا چیزای خوبو به اونا میده. عین خل و چلا نشستم فکر میکنم بلکه یه اتفاق خوب تو زندگیم پیدا کنم... میگردم... میگردم... نه فایده نداره، هیچی نیست... به درونم نگاه میکنم. سیاهه، قلبم... پاره پارس... هیچوقت هیچکس قدر دلمو ندونست... همه شکستنش... از آدما بدم میاد... من دلم میخواد بمیرم... آقا من داوطلبم... چرا نمیای منو ببری؟؟؟؟؟ خوشبحالتون که خوشین و دارین رو ابرا راه میرین. من لیاقت ندارم. همه میگن صبر کن خدا بهترینو قسمتت میکنه! صبر؟؟؟؟ همه این حرفا دروغه و برای دلخوش کنی. چرا یکی صبر نکرده بهش همه چی میرسه من صد سال باید صبر کنم؟؟؟ اصلا واسه چی باید صبر کنم منی که دارم زندگی میکنم یه حقی دارم حق دارم به سنش ازدواج کنم به سنش بچه دار بشم. حق تفریح دارم حق خوشی دارم. اگه حق ندارم پس واسه چی زندگی کنم؟؟؟ این عذابو تحمل کنم واسه چی؟؟؟ که چی بشه؟؟؟ اون دنیا بهم کاپ بدن؟؟؟!!! خدایاااااااا دیگه تحملم تمومه منو میبینی؟ صدامو میشنوی؟؟؟؟ بسه بابا خسته شدم بسههههههه. یا روی خوش زندگی و بهم نشون بده یا منو ببر... منو ببببببببببببببر :((

هیچکدوم از این حرفا آرومم نمیکنه. بغض دارم اندازه یه دنیا. من لیاقت زندگی خوب رو ندارم... ندارم...

[ چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 ] [ 11:9 ] [ آنسه ] [ ]