حرفای دلتو به هیچکس نمیتونی بگی به هیچکس. همه سرزنشت میکنن و حتی محکوم میشی به بچه بودن :| کاش هیچوقت راجب هیچکس قضاوت نکنیم چون جاش نیستیم. من دیگه نمینویسم. اصلا حوصله ندارم. دیگه هم نمیخونمتون چون فقط دلم میسوزه واسه خودم که هیچ خوشی ای تو زندگیم ندارم. امیدوارم همتون خوشبخت و موفق باشید. خدانگهدار...

[ دوشنبه سوم شهریور 1393 ] [ 9:37 ] [ آنسه ] [ ]

متنفرم

متنفرم از این زندگی، حالم بهم میخوره از نفس کشیدن. هیچ چیز خوبی وجود نداره، میدونی؟ هیچی... واسه هیچکس اهمیت نداری، میدونی؟ واسه هیچکس... دیگه باورم شده بعضیا لیاقتشون از بعضیای دیگه بیشتره. واسه همینم خدا چیزای خوبو به اونا میده. عین خل و چلا نشستم فکر میکنم بلکه یه اتفاق خوب تو زندگیم پیدا کنم... میگردم... میگردم... نه فایده نداره، هیچی نیست... به درونم نگاه میکنم. سیاهه، قلبم... پاره پارس... هیچوقت هیچکس قدر دلمو ندونست... همه شکستنش... از آدما بدم میاد... من دلم میخواد بمیرم... آقا من داوطلبم... چرا نمیای منو ببری؟؟؟؟؟ خوشبحالتون که خوشین و دارین رو ابرا راه میرین. من لیاقت ندارم. همه میگن صبر کن خدا بهترینو قسمتت میکنه! صبر؟؟؟؟ همه این حرفا دروغه و برای دلخوش کنی. چرا یکی صبر نکرده بهش همه چی میرسه من صد سال باید صبر کنم؟؟؟ اصلا واسه چی باید صبر کنم منی که دارم زندگی میکنم یه حقی دارم حق دارم به سنش ازدواج کنم به سنش بچه دار بشم. حق تفریح دارم حق خوشی دارم. اگه حق ندارم پس واسه چی زندگی کنم؟؟؟ این عذابو تحمل کنم واسه چی؟؟؟ که چی بشه؟؟؟ اون دنیا بهم کاپ بدن؟؟؟!!! خدایاااااااا دیگه تحملم تمومه منو میبینی؟ صدامو میشنوی؟؟؟؟ بسه بابا خسته شدم بسههههههه. یا روی خوش زندگی و بهم نشون بده یا منو ببر... منو ببببببببببببببر :((

هیچکدوم از این حرفا آرومم نمیکنه. بغض دارم اندازه یه دنیا. من لیاقت زندگی خوب رو ندارم... ندارم...

[ چهارشنبه بیست و نهم مرداد 1393 ] [ 11:9 ] [ آنسه ] [ ]

ترانه های محلی

دیشب یه شب بی نظیر بود. هم بخاطر تماشای تئاتر فوق العاده زیبای ترانه های محلی، هم بخاطر پیدا کردن یکی از دوستان دوران دبستانم که خواننده این تئاتر بود و بسیار از صداش لذت بردم و هممممممم:

بالاخره بازیگر محبوبم رو تونستم از نزدیک ببینم، باهاش حرف بزنم، ازش تشکر کنم و کلی ابراز احساسات با بغض و اشکایی که میریختم! و از همه مهمتر عکس گرفتن باهاش :) علی سرابی بازیگر مورد علاقه منه که من اولین تئاتری که ازش دیدم تئاتر خشکسالی و دروغ بود. بعدش تو سریال مهرآباد بازی کرد که اونجا خیلی توجهم رو جلب کرد و بعد از اون دیگه هر تئاتری که علی سرابی بازی کرد منم رفتم! تئاترهایی که ازش دیدم: مرد بالشی، روایت ناتمام یک فصل معلق، هیولا خوانی و آخریش هم که دیشب بود. اسم تئاترها رو گفتم که اگر خواستین حتما تماشا کنین. تئاتر خشکسالی و دروغ دی وی دیش هست که یه کار طنزه و خیلی هم قشنگه.

دیروز دو ساعتی مسعود رو دیدم و با هم حرف زدیم. دوباره یه سری حرفها بینمون تکرار شد. نمیدونم کی قراره زندگیمون یه تغییر مثبتی بکنه. برامون دعا کنید :(

[ چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393 ] [ 12:33 ] [ آنسه ] [ ]

روزای بد

این چند روز خیلی اتفاقات بدی پشت سر هم برام افتاد. یعنی میتونم بگم از روزی که گوشی خریدم به این طرف! نمیدونم چشمه یا حسرته یا چیه! صدقه هم دادما نمیدونم چرا همینجوری داره برام میاد.

اول که جمعه با مامانم یه دعوای خیلی بد داشتم سر یه تازه وارد که چندبار بهم توهین کرده و مامانم طرف اون رو گرفته. انقدر حالم بد بود که میخواستم وسایلم رو جمع کنم و بزنم بیرون. انقدر مامانم تحقیرم کرد و اشتباهاتم رو تو سرم زد. گفت تو فقط گند میزنی ما مجبوریم گنداتو جمع کنیم و... خیلی دلم گرفت. وقتی آدم محبتی که میخواد رو از خانوادش دریافت نکنه دنبال محبت جای دیگه میگرده و نتیجش میشه وضع الان من :( منم یه آدم عاطفیم نمیتونم بدون محبت زندگی کنم :( سر گوشی هم کلی دعوام کرده بود که چرا انقدر پول دادی و این حرفا. هرکی هم گوشی ما رو دید دهنش باز موند که این همه پول گوشی دادی. آخه اصلا به کسی چه مربوطه :(

خلاصه همون شب داشتم با هارد اکسترنالم کار میکردم حواسم نبود یه لحظه پام رفت روش و یه فشار کوچیک بهش وارد شد و یهو ارور داد و دیگه کار نکرد :( فرداش دادم مسعود برد نمایندگیش اونجام گفتن باید بره تعمیرگاه و یک هفته طول میکشه تعمیرش و همه اطلاعاتش هم پاک میشه و برای برگردوندن اطلاعاتش بالای 100 تومن پول میگیرن :( حالا منم تمام اطلاعاتم اون تو بود :( خلاصه که نزدیک پول یه هارد رو باید بدم تا اطلاعاتم برگرده. به احتمال زیاد بیخیال اطلاعاتم بشم :( اینم یه ضرر بزرگ :(

امروزم که متوجه شدم گوشی قبلیم جای سیم کارتش مشکل پیدا کرده و هر سیمکارتی توش میذارم آنتنش میره و نمیتونم باهاش اس ام اس بدم حالا با همون گوشی من با مسعود در ارتباطم :(

باز امروز فهمیدم یه گندی هم زدم و حقوق یه بنده خدا رو اشتباها واسه کس دیگه ریخته بودم! مردم از استرس تا درست بشه :(

میبینید چطوری داره برام میاد؟ گوشی خریدن زهرم شد. هرکی هم از راه میرسه یه تیکه میندازه که بابا مایه دار و از این چرت و پرتا...

دیشب از تنهایی داشتم دق میکردم. دلم بغل میخواد، بوس میخواد، دلم میخواد با عشق ازدواج کنم و برم سر خونه زندگی خودم. دیشب آهنگ گذاشته بودم و همینطوری اشک میریختم...

تورو خدا سرزنشم نکنید. به حد کافی حالم بد هست. میام اینجا مینویسم شاید یکم خالی بشم. برام دعا کنید این روزا خیلی داغونم...

[ یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 ] [ 16:16 ] [ آنسه ] [ ]