دلــنوشــته‌هــاے منـــ
از دلـنوشـته‌هـايـمــ سـادهـ نگذر، بهـ يـاد داشتهـ باشـ ايـنـ دلـنوشـته‌هـا را يـکـ دلــ نـوشـتهـ
برج
این آهنگ رو مسعود واسه من گذاشته بود:

زیر این گنبد نیلی، زیر این چرخ کبود
توی یک صحرای دور، یه برج پیر و کهنه بود
یه روزی زیر هجوم وحشی بارون و باد
از افق، کبوتری تا برج کهنه پر گشود

برج تنها سرپناه خستگی شد
مهربونیش مرهم شکستگی شد
اما این حادثه ی برج و کبوتر
قصه ی فاجعه ی دلبستگی شد

اول قصه مونو، تو می دونی، تو می دونستی
من نمی تونم برم، تو می تونی، تو می تونستی

باد و بارون که تموم شد، اون پرنده پر کشید
التماس و اشتیاقو ته چشم برج ندید
عمر بارون عمر خوشبختی برج کهنه بود
بعد از اون، حتا تو خوابم اون پرنده رو ندید

ای پرنده ی من، ای مسافر من
من همون پوسیده ی تنها نشینم
هجرت تو هر چه بود معراج تو بود
اما من اسیر مرداب زمینم

راز پروازو فقط تو می دونی، تو می دونستی
من نمی تونم برم، تو می تونی، تو می تونستی
آخر قصه مونو، تو می دونی، تو می دونستی
من نمی تونم برم، تو می تونی، تو می تونستی...

+ آهنگ برج، ابی...

+ خیلی دلم برات تنگ شده :((

[ ] - [شنبه سوم آبان 1393] - [آنسه]
دوست صمیمی

دیشب هرچی فکر کردم یه نفر هم به ذهنم نرسید که باهاش صمیمی باشم، باهاش درد دل کنم، واسه هم پیغام بفرستیم تو وایبر، بریم گردش و...

چقدر سخته، تازه فهمیدم چقدددرررر تنهام. یعنی من انقدر اخلاقم بده که حتی یه دوست صمیمی هم ندارم؟ حتی رفتار همکارام هم یه جوریه، احساس میکنم ازم فاصله میگیرن. تو وایبر واسه خودشون یه گروه ساختن اما منو راه ندادن، من اتفاقی تو گوشی یکیشون دیدم.

خیلی داره حسودیم میشه به خیلیا! گردش، تفریح، مسافرت، دوستای خوب، درد دل... همه اینا واسه من شده جزو محالات! چقدر من بدبختم!!

تو زندگیم خیلی تلاش کردم با دیگران دوست باشم و باهاشون مهربونی کنم اینو کسایی که از نزدیک میشناسنم میدونن ولی خب نمیدونم چرا همیشه یه چیزی میشه که طرفم باهام صمیمی نمیشه یا اگه میشه بعدا میفهمم بخاطر منافعش بوده و...

حتی با خانوادم هم هیچوقت احساس صمیمیت و رفاقت نکردم. نه گردشی نه روز خوبی هیچی...

بعد وقتی یه نفر رو داری که میتونی همه این چیزا رو باهاش داشته باشی، نمیذارن... اینه که آدمو میسوزونه.

+ حتی اینجا هم تنهام...

[ ] - [سه شنبه بیست و نهم مهر 1393] - [آنسه]

چه خبر؟ من که خبر تازه ای ندارم! میام سرکار و میرم خونه، کلاس زبان هم میرم. رابطم با مسعود هم جزر و مده! یه روز خوبیم یه روز قاطی! البته بیشتر بخاطر فشار مخالفتا وگرنه خودمون مشکل خاصی با هم نداریم. من که دیگه امیدی ندارم. پیش مشاور هم رفتم هم حرف منو تأیید میکنه هم حرف پدر و مادرمو! از نظر روحی هم که خیلی بهم ریختم. قراره پنجشنبه با بابام برم مشاوره.

دیشب داشتم آرشیو وبلاگم رو نگاه میکردم دیدم یه پست بدرد بخور توش نیست! همش آه و ناله و... موندم کی قراره من از خوشیام بگم!

دیگه حرف خاصی نیست دلم خواست همینطوری آپ کنم!

+ حرف واسه گفتن زیاده اما نیمیتونم (به قول بعضیا!) همشو اینجا بنویسم! انقدر این مدت از اطرافیانم ضربه خوردم که یه جورایی هنگ کردم دیگه!

[ ] - [دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393] - [آنسه]
آفرین به خودم با این قالب زیبا که در محل کار طراحی کردم!

خوب نیستم... یعنی خیلی بدم...

] - [یکشنبه بیستم مهر 1393] - [آنسه]

تا حالا شده از کسی متنفر باشی؟ بالاترین حدش چقد بوده؟ من همونقد از پدر و مادرم متنفرم. نمیدونم چه گناه نابخشودنی ای به درگاه خدا کردم که باید تو این وضعیت گیر کنم. دیگه دلم نمیخواد با اینا زندگی کنم باید چیکار کنم؟ سر هر چیزی باید بحث و جدل داشته باشیم. اعصابم داغونه هم روحی بهم ریختم هم جسمی، دیگه واقعا دیوونه شدم. یه دلخوشی داشتم اونم ازم گرفتن، نه جرأت خودکشی دارم نه جسارت جدا شدن از خانواده، یعنی عرضش رو هم ندارم. این چه زندگیه که من گرفتارش شدم. آخ که چقد خستم...

+ از بلاگفا هم متنفرم! نميذاره قالب از هيچ سايتي بذارم به آدرس سايتا گير ميده! ازت متنفرم!

[ ] - [جمعه هجدهم مهر 1393] - [آنسه]

چند روز پیش مسعود تماس گرفت که با بابام صحبت کنه، بابامم بهش گفت بیستم به بعد تماس بگیر. تمام حرفامونو زده بودیم و برنامه ریزی کرده بودیم. دیشب بابام سر صحبت رو باز کرد و گفت این پسر به درد تو نمیخوره و من راضی نمیشم که نمیشم.

امروز با مامانم صحبت کردم شاید بتونم راضیش کنم اما... قیامتی به پا شد که خدا میدونه. انقد جیغ زدم داد کشیدم گریه کردم خودمو زدم راضی نشد که نشد گفت این پسر هیچ جوره به درد تو نمیخوره. آخرشم کلی گریه کرد که بخدا من خوشبختی تورو میخوام و ...

دیگه تسلیم شدم، بیشتر از این نمیتونم تو روی خانوادم وایسم و عذابشون بدم، دیگه خودم به درک... با مسعودم صحبت کردم، شوکه شده، ازم خواست نرم، گریه کرد، عکسشو فرستاد برام که صورتش خیس بود... دیگه هیچ راهی جز جدایی نمونده.

عصری داشتم وسایلامو میذاشتم تو کشوهام، دفتر خاطراتمو برداشتم خاطرات خیلی قدیمی رو خوندم، عشقای نوجوونی، قطع رابطه ها، نامزدیم و... سه ساعت تمام اشک ریختم، الانم همش بغض دارم اشک تو چشام جمع میشه. زندگیمو باختم... هیچکس جای من نیست که بدونه چه حالی دارم...

[ ] - [پنجشنبه دهم مهر 1393] - [آنسه]
Copy right TemplateWorld