دلــنوشــته‌هــاے منـــ
از دلـنوشـته‌هـايـمــ سـادهـ نگذر، بهـ يـاد داشتهـ باشـ ايـنـ دلـنوشـته‌هـا را يـکـ دلــ نـوشـتهـ
پایان
خب مثل اینکه اینبار واقعا باید در اینجا رو تخته کنم. دیگه باید یه زندگی جدید رو شروع کنم.

با اینکه میدونم اینجا خواننده زیادی نداره اما دلم براتون تنگ میشه. به خدا میسپارمتون...

] - [شنبه پانزدهم آذر 1393] - [آنسه]

سلام. راستش حرفی واسه گفتن ندارم اما چون چندتا از دوستان لطف داشتن و حالمو پرسیده بودن گفتم بیام یه پست بذارم. زندگیم هیچ تغییری نکرده و همینطور یکنواخت میگذره. تنها کار مثبتی که میکنم سرکار رفتنه. نه گردش و تفریحی نه مسافرتی نه فیلم و سریالی نه کتابی هیچی... زبانم که فقط میرم میشینم سر کلاس اصلا درس نمیخونم :( خیلی دلم واسه روزای زندگیم که همینجوری داره میگذره میسوزه ولی کاریم نمیتونم بکنم واقعا حالم بده و کنترل زندگیم از دستم رفته. مشاوره بهم پیشنهاد داده یا دارودرمانی کنم یا از یه روشی به نام نوروفیدبک استفاده کنم که یکم هزینش زیاده. حالا نمیدونم چیکار کنم دارو که عوارض داره اون یکی هم که باید براش هزینه کنم و اگه جواب نده کلی دلم میسوزه واسه پولش. انقدر فکرم درگیره که اصلا تمرکز ندارم، چندبار نزدیک بوده تو خیابون تصادف کنم، اون روز تو مترو حواسم نبود میخواستم از پله برقی که داره میاد بالا برم پایین! وقتی متوجه شدم که پامو گذاشته بودم روش و نزدیک بود زمین بخورم! خلاصه که خیلی نگران خودمم! همه هم که فقط میگن همه چی دست خودته تو خودت باید حالتو خوب کنی و... حالا اینکه شرایط من چطوریه و محیط زندگیم چجوریه اصلا مهم نیست.

با خانوادم حسابی به مشکل خوردم و همش در حال جر و بحثم. در مورد رابطم با مسعودم مشاوره آب پاکی رو ریخت رو دستمون و گفت به درد هم نمیخورید. دیگه تصمیم گرفتم ازش جدا بشم. حالا اینکه بعدش چی میشه و چقدر تنها میشم و... بماند.

دیگه همین خبر خاصی نیست که بخوام بگم. امیدوارم همیشه خوب باشید...

] - [چهارشنبه دوازدهم آذر 1393] - [آنسه]
برج
این آهنگ رو مسعود واسه من گذاشته بود:

زیر این گنبد نیلی، زیر این چرخ کبود
توی یک صحرای دور، یه برج پیر و کهنه بود
یه روزی زیر هجوم وحشی بارون و باد
از افق، کبوتری تا برج کهنه پر گشود

برج تنها سرپناه خستگی شد
مهربونیش مرهم شکستگی شد
اما این حادثه ی برج و کبوتر
قصه ی فاجعه ی دلبستگی شد

اول قصه مونو، تو می دونی، تو می دونستی
من نمی تونم برم، تو می تونی، تو می تونستی

باد و بارون که تموم شد، اون پرنده پر کشید
التماس و اشتیاقو ته چشم برج ندید
عمر بارون عمر خوشبختی برج کهنه بود
بعد از اون، حتا تو خوابم اون پرنده رو ندید

ای پرنده ی من، ای مسافر من
من همون پوسیده ی تنها نشینم
هجرت تو هر چه بود معراج تو بود
اما من اسیر مرداب زمینم

راز پروازو فقط تو می دونی، تو می دونستی
من نمی تونم برم، تو می تونی، تو می تونستی
آخر قصه مونو، تو می دونی، تو می دونستی
من نمی تونم برم، تو می تونی، تو می تونستی...

+ آهنگ برج، ابی...

+ خیلی دلم برات تنگ شده :((

] - [شنبه سوم آبان 1393] - [آنسه]
دوست صمیمی

دیشب هرچی فکر کردم یه نفر هم به ذهنم نرسید که باهاش صمیمی باشم، باهاش درد دل کنم، واسه هم پیغام بفرستیم تو وایبر، بریم گردش و...

چقدر سخته، تازه فهمیدم چقدددرررر تنهام. یعنی من انقدر اخلاقم بده که حتی یه دوست صمیمی هم ندارم؟ حتی رفتار همکارام هم یه جوریه، احساس میکنم ازم فاصله میگیرن. تو وایبر واسه خودشون یه گروه ساختن اما منو راه ندادن، من اتفاقی تو گوشی یکیشون دیدم.

خیلی داره حسودیم میشه به خیلیا! گردش، تفریح، مسافرت، دوستای خوب، درد دل... همه اینا واسه من شده جزو محالات! چقدر من بدبختم!!

تو زندگیم خیلی تلاش کردم با دیگران دوست باشم و باهاشون مهربونی کنم اینو کسایی که از نزدیک میشناسنم میدونن ولی خب نمیدونم چرا همیشه یه چیزی میشه که طرفم باهام صمیمی نمیشه یا اگه میشه بعدا میفهمم بخاطر منافعش بوده و...

حتی با خانوادم هم هیچوقت احساس صمیمیت و رفاقت نکردم. نه گردشی نه روز خوبی هیچی...

بعد وقتی یه نفر رو داری که میتونی همه این چیزا رو باهاش داشته باشی، نمیذارن... اینه که آدمو میسوزونه.

+ حتی اینجا هم تنهام...

] - [سه شنبه بیست و نهم مهر 1393] - [آنسه]

چه خبر؟ من که خبر تازه ای ندارم! میام سرکار و میرم خونه، کلاس زبان هم میرم. رابطم با مسعود هم جزر و مده! یه روز خوبیم یه روز قاطی! البته بیشتر بخاطر فشار مخالفتا وگرنه خودمون مشکل خاصی با هم نداریم. من که دیگه امیدی ندارم. پیش مشاور هم رفتم هم حرف منو تأیید میکنه هم حرف پدر و مادرمو! از نظر روحی هم که خیلی بهم ریختم. قراره پنجشنبه با بابام برم مشاوره.

دیشب داشتم آرشیو وبلاگم رو نگاه میکردم دیدم یه پست بدرد بخور توش نیست! همش آه و ناله و... موندم کی قراره من از خوشیام بگم!

دیگه حرف خاصی نیست دلم خواست همینطوری آپ کنم!

+ حرف واسه گفتن زیاده اما نیمیتونم (به قول بعضیا!) همشو اینجا بنویسم! انقدر این مدت از اطرافیانم ضربه خوردم که یه جورایی هنگ کردم دیگه!

] - [دوشنبه بیست و هشتم مهر 1393] - [آنسه]
آفرین به خودم با این قالب زیبا که در محل کار طراحی کردم!

خوب نیستم... یعنی خیلی بدم...

] - [یکشنبه بیستم مهر 1393] - [آنسه]
Copy right TemplateWorld